معرفی و خلاصه کتاب دیک ژنده پوش اثر هوراشیو آلجر
کتاب دیک ژنده پوش (Ragged Dick) نوشته هوراشیو آلجر (Horatio Alger) در سال 1868 منتشر شده است و توضیح میدهد که اگر هر کاری را با صداقت، عدالت و تمام توانتان انجام دهید، موفقتر خواهید بود.
شهر نیویورک در اواسط قرن نوزدهم برای بسیاری از ساکنینش مکان وحشتناکی محسوب میشد. محلههایی مثل فایو پوینتس (لوکیشن فیلم دار و دسته نیویورکی) مکانهای خطرناک و کثیفی به حساب میآمدند و پُر از بچههای ولگرد و بیخانمانی بودند که خیلی از آنها شبها بیرون از خانه میخوابیدند و اکثرشان لباسهای بیقواره و کهنه میپوشیدند. در طول روز این بچهها سیگار و روزنامه میفروختند، کفش مردم را واکس میزدند و یا جیببری میکردند تا پولی برای غذا خوردن بدست بیاورند. مسئولین دولتی برای برخورد با این شرایط کار زیادی انجام نمیدادند. فقط در یک مورد مشهور، انجمن مقابله با آزار حیوانات، کودکی ولگرد را که لخت به خیابان آمده بود به دادگاه معرفی کرد.
هوراشیو آلجر وقایعنگار چنین دنیایی بود و برای مردمی مینوشت که شاید ترجیح میدادند از وجود این دنیا بیخبر بمانند. هوراشیو اهل نیویورک نبود بلکه در ماساچوست به دنیا آمده بود و از آسایش زندگی در خانوادهای از طبقه متوسط برخوردار بود. او بعد از تحصیل در یک مدرسه خصوصی وارد دانشگاه هاروارد شد.

با وجود اینکه چندین کتاب از هوراشیو منتشر شده بود «دیک ژنده پوش» یا «واکسیهای بی خانمان در نیویورک» اولین کتاب پُرفروش او و الگوی بسیاری از رمانهایی شد که در آنها یک پسر فقیر در دوران بزرگسالی به یک انسان شایسته تبدیل میشود. این داستان تاثیر فراوانی روی جوانهای آمریکایی داشت. گفته میشود گروچو مارکس و ارنست همینگوی از جمله کسانی بودند که آثار آلجر را با اشتیاق فراوان میخواندند. در ادامه شما میتوانید خلاصهای از نکات داستان کتاب دیک ژنده پوش را مطالعه نمایید.
داستان دیک ژنده پوش
روزگاری که سنترال پارک هنوز یک قطه زمین ناهموار بود و کلبههای کارگری دور تا دور آن ساخته شده بودند پسربچهای واکسی معروف به دیک ژنده پوش زندگی میکرد. دیک که مادرش را از دست داده و پدرش هم دریانورد بود روزها کفش مردم را واکس میزد و بعدازظهرها اگر میتوانست چند سکهای پس انداز کند برای دیدن نمایشهای ارزان قیمت به سالن تئاتر اولد بووری میرفت. شبها جلو در خانهها و در حالی که خودش را با روزنامه پوشانده بود میخوابید. اگر او را از جلو در خانهها به زور بیرون میکردند به میهمانخانه نیوزبویز میرفت. با پرداخت شش سنت یک شب را آنجا میماند و از یک کافه یک وعده غذا میخرید.
به دنبال یک حادثه غیرمنتظره پول بادآوردهای به دست دیک رسید و او اتاقی فقیرانه کرایه کرد که از نظر خودش فوقالعاده مجلل بود. دیک در ازای یاد گرفتن سواد خواندن و نوشتن خانهاش را با پسری دیگر به نام هنری فوسدیک شریک شد. فوسدیک قبلاً در یک خانواده مرفه زندگی میکرد و بسیار اهل مطالعه بود. این خانواده دو نفره برای هر دوشان عالی بود زیرا هر دو در آن پیشرفت میکردند. به این ترتیب دیک با آموزشهای فوسدیک، «سوآت»دار میشد و فوسدیک هم برای فرار از سرما سرپناهی پیدا کرده بود. اگرچه این دو باید ماجراهای زیادی را پشت سر بگذارند سرانجام هر دوشان راهی برای موفقیت پیدا کردند.
این داستان، بسیار جالب است و خواننده از شادمانی دیک به علت اتفاقات سادهای مثل خرید یک دست لباس تازه، باز کردن حساب بانکی و خوردن یک تکه استیک لذت میبرد. همانطور که آلجر به وضوح نشان میدهد دیک که در پایان این داستان کوتاه جناب دیک هانتر میشود بسیار دوست داشتنی است. او شجاعت و هوش لازم را دارد و میتواند تلاش کند تا فرد محترمی در جامعه باشد. علیرغم تجربه مستقیمش در برخورد با پست فطرتترین و حقهبازترین انسانهایی که در آن شهر وجود دارند هرگز خوش بینیاش را از دست نمیدهد.
در اینجا با درسهای موفقیتی آشنا میشوید که آلجر از طریق داستان دیک جوان به ما یاد میدهد.
خودت شانست را بساز
تحول بزرگ زندگی دیک زمانی اتفاق افتاد که سوار بر لنجی شد که از بروکلین عبور میکرد. او دید که یک بچه از لبه لنج داخل آب افتاد. دیک بدون معطلی خودش را در آب انداخت و جان آن بچه را نجات داد. پدر وحشت زده آن کودک که شنا هم بلد نبود از اینکه فرزندش زنده ماند بسیار خوشحال شد و به دیک قول داد هر پاداشی که بخواهد به او میدهد. بعد از آن ماجرا آن مرد شغلی را در یک دفتر حسابداری با درآمد هفتهای ده دلار به دیک پیشنهاد کرد که چندین برابر درآمد آن زمان دیک بود. آیا او به شانس بزرگی رسیده بود؟ در واقع اینطور نبود. از خودگذشتگی دیک زمینه این خوش اقبالی را برایش فراهم کرد و پشتکار هر شب او در راه تحصیل به این معنی بود که او میتوانست بدون دریافت هیچگونه کمک نوع دوستانهای از طرف دیگران، استخدام شود.
شانس در خانه کسانی را میزند که احتمال وقوع آن را به مقدار قابل ملاحظهای افزایش میدهند.
در هر کاری که انجام میدهی نهایت توانت را به کار بگیر
انگار لازمه زندگی کردن این است که هر کاری که انجام میدهیم حتی اگر علاقهای به آن نداشته باشیم آن را با حداکثر توانمان انجام بدهیم تا بتوانیم وارد مرحله بعدی زندگیمان شویم. دیک ژنده پوش فقط یک واکسی است ولی از حرفهاش برای پس انداز کردن، آشنایی با مردم طبقه بالاتر و بطورکلی بهبود اوضاع زندگیاش استفاده میکند.
کتابخوان باش
دیک با پسر یک مرد ثروتمند ملاقات کرد و یک روز تمام او را در اطراف شهر به گردش برد. سپس پدر آن پسر به دیک گفت که فقر در این کشور نمیتواند مانعی در برابر موفقیت باشد. برایش تعریف کرد که چطور کارش را از شاگردی در چاپخانه شروع کرد و سرانجام یک تاجر موفق شد. او به دیک گفت که از کار کردن در چاپخانه نکتهای آموخته بود «که ارزش آن برایم بیشتر از پول است».
وقتی دیک از او پرسید که آن نکته چیست مرد در پاسخ گفت: «علاقه به کتاب خواندن و مطالعه کردن. در طول ساعات فراغت توانستم از طریق مطالعه پیشرفت کنم و بخش زیادی از دانش امروز من حاصل آن مطالعات است. در واقع یکی از کتابهایم مرا در مسیر چیزی قرار داد که بعدها اختراع کردم. پس میبینی پسرم، عادت مطالعه کردن، راه دیگری بود که من را پولدار کرد و منافع دیگری هم برایم داشت».
پس انداز کن ولی دست و دلباز باش
وقتی بطور اتفاقی 5 دلار پول بدست دیک رسید یک حساب بانکی باز کرد. این مبلغ پس انداز، منبع مهم امنیت و غرور او شد زیرا دیگر مجبور نبود یک زندگی بخور و نمیر داشته باشد. در حالی که با خوشحالی فکر میکرد که به یک سرمایهدار تبدیل شده است فوراً به دوست نیازمندش کمک کرد. فوسدیک، همان پسری که با او همخانه شد قصد داشت به جای واکس زدن یک کار اداری برای خودش دست و پا کند. بنابراین دیک برای فوسدیک یک دست کت و شلوار مناسب خرید. در یک مورد دیگر او به فردی که مادرش مریض بود کمک کرد.
هرگز کلاهبرداری و دزدی نکن و دروغ هم نگو
با وجود اینکه وسوسه خارج شدن از راه راست اغلب اوقات برای دیک پیش میآید او یک قانون اخلاق فردی دارد که میگوید: «دززی کار آدمای پسته». حس شرافت و درستکاری دیک از نظر افراد فرهیخته سادهلوحانه به نظر میرسد سرانجام به منبع موفقیت او تبدیل میشود. برای کسی که برنامهای برای آیندهاش ندارد اعتقاد دیک به درستکاری واقعاً دوراندیشی است. آقای ویتنی به دیک میگوید: «به یاد داشته باش که موقعیت آینده تو در اصل به خودت بستگی دارد و والا یا پست بودنش را خودت انتخاب میکنی».
صداقت که از نظر افراد لاابالی از مد افتاده است زیر بنای همه موفقیتهای ماندگار محسوب میشود زیرا نتیجه صداقت، خودشناسی است.
مشروب نخور و سیگار نکش
خیلی قبل از اینکه شواهد پزشکی مضر بودن سیگار را نشان بدهند آلجر سیگار کسیدن را عادتی پلید نامید که هیچ شان و ارزشی به فرد سیگاری نمیدهد. البته مشروب خواری را بدتر از آن میداند. از نظر او مشروب خواری، دشمن صرفه جویی است. زیرا ممکن است یک شب مشروب خواری، پس انداز یک هفتهتان را به باد دهد. دشمن کار هم هست زیرا خماری ناشی از آن بر کار روزانه افراد تاثیر میگذارد.
اگر مصرف الکل حتی در حد اعتدال هم وجود نداشت زندگی بسیاری از مردم بهتر میشد. از نظر آلجر مشروب اراده انسان را ضعیف میکند، هوشیاری ذهن را میگیرد و شخصیت سالم را فرسوده میکند.
نکتههای نهایی
نقطه مشترک کتابهای آلجر علاوه بر اینکه داستانهای هیجانانگیز خوبی هستند که میتوانند واقعاً الهام بخش باشند این است که همه آنها بخشهای جالبی از تاریخ و شامل پیامی ساده در مورد تلاش و پیشرفته هستند. موفقیت میتواند ساده باشد اگر شما از عناصر اساسی شخصیت انسانی و اشتیاق و آرزو برخوردار و کمی هم خوش شانس باشید.
همانطور که ریچارد فینک یادآوری کرده است زمانی که دیک ژنده پوش نوشته شد آمریکا تا حدودی تحت تاثیر نوشتههای هربرت اسپنسر در مورد تئوری تنازع بقا بود. اما از نظر آلجر موفقیت در گرو مسئولیتهای اجتماعی بود. ممکن است شما به پول برسید ولی در نهایت باید آن را به جامعه برگردانید. همانطور که اندرو کارنگی با تامین بودجه مالی کتابخانههای عمومی این کار را کرد. آلجر از شخصیت دیک به خاطر شور و شوقی که در کمک به نیازمندان دارد الگویی برای سرمایهداری دلسوزانه میسازد.



