چکیده کتاب تو همانی که می اندیشی

کتاب تو همانی که می اندیشی (As You Think) نوشته جیمز آلن (James Allen) در سال 1902 منتشر شده است و به این مفهوم اصلی می‌پردازد که ذهن انسان او را شکل می‌دهد، شخصیت او را می‌سازد و سرنوشتش را رقم می‌زند. به عبارتی انسان چیزهایی را جذب می‌کند که با افکارش هماهنگ باشند، نه چیزهایی که دوست دارد ولی با افکارش هماهنگ نیستند. بنابراین فقط با تغییر افکارتان می‌توانید، زندگی‌تان را تغییر دهید.

کتاب تو همانی که می اندیشی
کتاب تو همانی که می اندیشی

جیمز آلن از منطقی استفاده می‌کند که همه ما آن را می‌پذیریم: از آنجایی که ما روبات نیستیم، می‌توانیم افکارمان را کنترل کنیم و در نتیجه، اشتباهاتی را که در افکارمان وجود دارند شناسایی کنیم. بسیاری معتقد هستند که روح از جسم مادی جدا است، بنابراین تصور می‌کنند که می‌توان افکار را مخفی و ضعیف کرد. یعنی می‌توانیم یکجور فکر و جور دیگری رفتار کنیم و ذهن‌مان ارتباطی به رفتارمان ندارد. جیمز آلن اعتقاد داشت که ذهن ناهوشیار هم به اندازه ذهن هوشیار فعال است. با توجه به این فرض و دانستن این نکته که ممکن است بتوانیم کنترل ذهن را از طریق ذهن هوشیارمان در دست بگیریم، سوالی که پیش می‌آید این است: «چرا نمی‌توانیم خودمان را وادار کنیم که کار خاصی را انجام بدهیم و یا به هدف خاصی دست پیدا کنیم؟»

با توجه به اینکه اراده و اشتیاق انسان در صورت بروز افکاری که در جهت اراده و اشتیاق‌مان نیستند بی‌تاثیر و غیرمفید خواهند بود، آلن به این نتیجه غیرمنتظره می‌رسد که: «ما آنچه را می‌خواهیم به سمت خودمان جذب نمی‌کنیم بلکه چیزهایی را به خودمان جذب می‌کنیم که در ذهن‌مان پرورش می‌دهیم.» رسیدن به هدف به این دلیل اتفاق می‌افتد که به عنوان یک فرد خصوصیات لازم را برای رسیدن به هدف مورد نظر در خودتان پرورش می‌دهید. شما موفق نمی‌شوید مگر اینکه ابتدا ذهنیت موفقیت در شما شکل بگیرد. هیچ فاصله و تفاوتی بین ذهنیت و عینیت وجود ندارد.

ما حاصل افکارمان هستیم.

کتاب تو همانی که می اندیشی بر یک حقیقت انکارناپذیر استوار شده است: «افکار خوب، یک انسان خوب را شکل می‌دهند و افکار منفی، یک انسان تیره‌بخت را می‌سازند.» آلن معتقد است انسانی که گرفتار افکار منفی باشد فکر می‌کند دنیا محیطی پُر از ترس و اضطراب است. اما در مقابل برای کسی که بتواند افکار منفی و مضر را کنترل کند دنیا مهربان می‌شود و همیشه هستی آماده کمک به او برای رسیدن به اهداف و خواسته‌هایش هستند.

انسان فقط آرزوهایش را جذب نمی‌کند بلکه آنچه باعث ترس می‌شود نیز به سمت او می‌آید. توضیح جیمز آلن در این مورد بسیار ساده است: «افکاری که توجه انسان را جلب می‌کنند، چه مثبت و چه منفی، به ذهن ناخودآگاه می‌روند تا وارد دنیای واقعی شوند.» همانطور که امرسون می‌گوید: «انسان همان چیزی می‌شود که در طول روز به آن فکر می‌کند.»

خودمان شرایط‌مان را می‌سازیم.

بخشی از شهرت این کتاب به خاطر این است که در جایی از کتاب گفته می‌شود: «شرایط انسان او را نمی‌سازند. بلکه شرایط باعث می‌شوند توانایی‌های انسان آشکار شوند.» این یک اظهارنظر ناراحت کننده به نظر می‌رسد، توجیهی برای نادیده گرفتن افرادی که فقیر هستند. شاید هم توجیهی برای سوء استفاده و تایید کسانی که در شرایط ایده آل زندگی هستند در مقابل کسانی که موفقیتی کسب نمی‌کنند.

البته این اظهارنظرها در برابر گفته معروف آلن، سطحی و بدون تفکر هستند. زیرا واقعاً هر پیشامدی که برای ما رخ دهد، حتی اتفاقات بد و ناگوار، فرصتی برای رشد و اعتلای ما هستند. اگر حوادث زندگی فقط موفقیت و شانس را برای انسان‌ها رقم می‌زدند انسان هیچ وقت رشد نمی‌کرد. در واقع به نظر می‌رسد پیشامدهای زندگی برای این هستند که بهترین توانایی‌های ما را به ظهور برسانند.

اگر ما به این نتیجه برسیم که در حق‌مان ظلم شده غیرممکن است بتوانیم آگاهانه برای رهایی از یک وضعیت نامساعد تلاش کنیم. به هر حال همانطور که هر زندگینامه‌نویسی می‌داند، سال‌های ابتدایی زندگی انسان و شرایطی که او در این سال‌ها دارد، صرف نظر از خوب یا بد بودن این شرایط، اغلب بهترین موهبتی هستند که به یک فرد داده می‌شوند.

جنبه تفکر برانگیز کتاب جیمز آلن این است که می‌گوید خودمان مسئول شرایط زندگی‌مان هستیم و نمی‌توانیم دیگران را سرزنش کنیم. مهم‌ترین نکته این است که همه چیز در زندگی به خودمان بستگی دارد. در حالی که قبلاً فقط به محدودیت‌ها و ترس‌هایمان فکر می‌کردیم، حالا به توانایی‌هایمان پی می‌بریم.

با تغییر ذهن‌تان، دنیایتان را تغییر بدهید.

البته جیمز آلن انکار نمی‌کند که ممکن است فقر و تنگدستی برای هر انسانی اتفاق بیفتد. اما معتقد است واکنش‌های پرخاش‌جویانه و غیرمنطقی مثل متهم کردن دیگران فقط باعث افزایش مشکلات موجود می‌شوند. آنچه که توانایی انسان را نشان می‌دهد این است که وقتی در شرایط سخت قرار می‌گیرد، چگونه انگیزه‌ای برای پیشرفت پیدا می‌کند. بطور خلاصه، یک انسان یا جامعه زمانی موفق شناخته می‌شود که بتواند برخورد درستی با شکست‌هایش داشته باشد و دوباره در مسیر پیشرفت و موفقیت قرار بگیرد.

جیمز آلن معتقد است: «انسان همیشه بی‌صبرانه می‌خواهد شرایط زندگی‌اش را بهتر کند اما اصلاً به فکر این نیست که خودش را اصلاح کند. به همین دلیل همیشه در یک نقطه می‌ماند.» اگر همچنان در مسیر اشتباه گام برداریم، خوش‌شانسی و موفقیت برایمان پیش نمی‌آید. انسان همیشه خودش به شکل ناخودآگاه، بخت و موفقیت خودش را رقم می‌زند.

آرامش لازمه موفقیت

تاثیر بودائیسم در افکار جیمز آلن بخصوص در جایی که به تفکر درست اشاره می‌کند یا می‌گوید که بهترین راه برای کسب موفقیت، داشتن ذهنی آرام است کاملاً مشخص می‌شود. انسان آرام و هدفمند در زندگی طوری رفتار می‌کند که گویی این ویژگی‌های او ذاتی هستند. اما در واقع این حالت‌ها نتیجه خویشتن‌داری یک انسان هستند.

این افراد اطلاعات پیشرفته‌ای درباره کارکرد فکر دارند که ناشی از سال‌ها تفکرشان درباره فکر است. به نظر آلن این انسان‌ها جذاب هستند چون با تندباد حوادث متلاطم نمی‌شوند و به همین دلیل به آنها توجه زیادی می‌شود چون خودشان سرنوشت‌شان را می‌سازند. افراد باری به هر جهت هم برای موفقیت می‌جنگند اما موفقیت از انسان‌های ناپایدار دور می‌شود.

نکته‌های نهایی

  • زیباترین، بهترین و قدرت‌بخش‌ترین حقیقتی که درباره انسان در قرن حاضر کشف شده این است: «انسان حاکم فکر، سازنده شخصیت، ایجاد کننده شرایط محیطی و سرنوشت خودش است.»
  • افکار و کارهای خوب نمی‌توانند نتیجه بد به همراه داشته باشند، افکار و کارهای بد هم نمی‌توانند نتیجه خوبی ایجاد کنند. ما این قانون را در طبیعت درک می‌کنیم و بکار می‌گیریم اما در دنیای ذهن و اخلاق نمی‌توانیم آن را درک کنیم. هر چند که بسیار ساده و قطعی است اما خودمان را با این قانون هماهنگ نمی‌کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا