خانه / آموزش / علم و دانش / ابداع و نوآوری / با زندگی شخصی و موفقیت های تجاری وارن بافت آشنا شوید
آموزش برنامه نویسی اندروید

با زندگی شخصی و موفقیت های تجاری وارن بافت آشنا شوید

وارن بافت (Warren Buffett) در ۳۰ آگوست ۱۹۳۰ در اوماها ایالات متحده آمریکا به دنیا آمد. درست ده ماه بعد از سه شنبه سیاه یا همان بحران مالی بازار سهام که کشور را به دوران رکود بزرگ برد. پدر او – هاوارد – کارگزار محبوبی در بازار سهام بود که توانست در همین دوران تاریک، اوراق قرضه و بهادار قابل اطمینانی به فروش برساند. همین باعث شد خانواده بافت بر خلاف بسیاری از اطرافیان خود بتوانند از آن بحران بگذرند و طی دهه ۱۹۳۰ راحت زندگی کنند. اما این به معنای اوضاع آسان نبود.

مادر وارن، زنی از خودراضی بود که براحتی از کوره در می رفت و مدام فرزندانش را سرزنش و تحقیر می کرد. وارن که با مادری مهاجم و غیر قابل پیش بینی زندگی می کرد، دنبال راهی برای فرار و آرامش بود. بیشتر اوقات خواهر بزرگش – دوریس – هدف حملات و غضب های مادر قرار می گرفت، اما او هم به شدت نیازمند راهی برای دور ماندن از بد اخلاقی های مادر بود، و نهایتاً آن را در آمار، ارقام و درصدها پیدا کرد. یکی از دلایل علاقه او به مدرسه این بود که از خانه دور می شد و ریاضیات یاد می گرفت.

وارن و دوستش – راس – بعد از کلاس ها در ایوان جلویی منزل راس می نشستند و پلاک خودروهای در حال گذر را یادداشت می کردند. والدین آنها فکر می کردند این کار برای محاسبه فراوانی حروف و اعداد در شماره پلاک خودروها است، اما دو دوست فکر می کردند می توانند با این کار در دستگیری سارقان به پلیس کمک کنند، چون آن خیابان تنها مسیر خروجی از سمت بانک محلی بود.

او آخر هفته ها را در دفتر کار پدرش می گذراند و با علاقه ارقام مربوط به قیمت سهام را روی تخته سیاه بزرگ اتاق می نوشت.

علاقه وارن به ارقام، آمار و احتمالات توسط اعضای خانواده مورد تشویق قرار می گرفت. در هشت سالگی پدر بزرگش به او کتابی در مورد آمار بیس بال هدیه داد که او را بسیار خوشحال کرد. او ساعت ها وقت صرف حفظ کردن هر صفحه کتاب می کرد. او هدیه دیگری هم از خاله اش – آلیس – دریافت کرد. کتابی در مورد ورق بازی پیچیده پل که جرقه شروع یک علاقه شَدید وسواس گونه تا پایان عمر بود.

وارن می توانست با این کتاب های جذاب ساعت ها در اتاقش سرگرم باشد و از مادرش دور بماند و با اعداد و ارقام وقت بگذراند.

وارن بافت مشهورترین سرمایه گذار قرن بیستم و بیست و یکم است. در این مقاله شما می توانید با زندگی شخصی و روند موفقیت ها و شکست های تجاری او آشنا شوید.

بافت کسب درآمد و سرمایه گذاری را از سن بسیار پایینی شروع کرد.
اگر یک چیز وجود داشت که بیش از اعداد و ارقام وارن را به هیجان بیاورد، پول بود. او در سن ۹ سالگی با فروش آدامس و نوشابه به همسایه ها برای خود پول در می آورد. سال بعد در استادیوم فوتبال دانشگاه اوماها بادام زمینی می فروخت. در ۱۹۴۹ وقتی در کتابخانه به کتابی با عنوان هزار راه برای کسب هزار دلار برخورد، علاقه اش به پول بیشتر شد. این کتاب الهام بخش وارن شد و با یکی از دوستان مورد اعتمادش در میان گذاشت که قصد دارد تا سن ۳۵ سالگی میلیونر شود.

او به خوبی ثابت کرد که کودک با اراده ای است. در یازده سالگی ۱۲۰ دلار پس انداز داشت که در سال ۱۹۴۱ مبلغ قابل توجهی بود. او از این پس انداز برای اولین سرمایه گذاری اش استفاده کرد. او شش سهم از شرکت سیتیز سرویس پریفرد خرید. (سه سهم برای خودش و سه سهم برای خواهرش)

او در دبیرستان هم به کار کردن ادامه داد. توپ گلف می فروخت، ماشین پین بال می خرید و به آرایشگاه های مردانه اجاره می داد. اما درآمد او وقتی بالا رفت که شروع به فروش روزنامه کرد.

در ۱۹۴۲ خانواده او به واشینگتن دی سی نقل مکان کرد، چون پدرش به عنوان نماینده جمهوری خواه کنگره برای منطقه دوم نبراسکا انتخاب شده بود. همین جا بود که وارن فروش روزنامه و اشتراک مجلات را در سه مسیر مختلف شروع کرد؛ یکی از آنها سه آپارتمان معروف در واشینگتن بود که بسیاری از سناتورهای ایالات متحده در آنها زندگی می کردند.

از آنجا که بخشی از مبلغ اشتراک به وارن می رسید، انگیزه زیادی برای ادامه کار داشت و همیشه تلاش می کرد مشتریان را حفظ کرده و از پرداخت آنها مطمئن شود. او در این زمان ماهی ۱۷۵ دلار درآمد داشت، یعنی بیشتر از درآمد یک معلم مدرسه. طولی نکشید که پس اندازش به ۱۰۰۰ دلار رسید.

وارن در ۱۹۴۴ در سن ۱۴ سالگی اولین اظهارنامه مالیاتی اش را پُر کرد. او دوچرخه و ساعتش را به عنوان کسورات درآمد محاسبه کرد و در نهایت ۷ دلار مالیات پرداخت نمود.

بافت بعد از تحصیل در رشته بازرگانی در کالج، رازهای موفقیت در بازار سهام را از معلمانش فرا گرفت.
با وجود علاقه شَدید بافت به پول و ارقام، تعجبی نداشت که همکلاسی هایش به او لقب «کارگزار آینده سهام» داده بودند و او در نهایت رشته حسابداری و بازرگانی را در دانشگاه نبراسکا برای ادامه تحصیل انتخاب کرد.

ترک خانه و شروع زندگی در کمپ دانشگاه نشان داد که بافت پسر بی انضباط و بی نظمی است. هم اتاقی اول او آنقدر از بی نظمی و کثیفی بافت آزرده شد که بعد از یکسال از او جدا شد. اما شاید آنچه هم اتاقی اش را بیشتر گیج و آشفته کرده بود، توانایی بافت در به خاطر سپردن سریع بخش های مختلف کتاب های درسی و پس دادن آنها در حضور معلمان بود.

بافت به خاطر همین استعداد می توانست بدون نگرانی وقتش را صرف گوش دادن به موسیقی و کارهای دیگر کند و همین اطرافیانش را که مجبور بودند برای نمره گرفتن زحمت خیلی بیشتری بکشند آزار می داد.

بافت چون کالج را بسیار ساده می دید و همه چیز برایش آسان بود، وقتی درخواست پذیرشش در مدرسه بازرگانی هاروارد رد شد، بسیار شوکه شد. اما این شکست برای او در واقع پیروزی بود. بافت از دانشگاه کلمبیا پذیرش گرفت و تحت نظر بنجامین گراهام به تحصیل ادامه داد. کسی که نویسنده کتاب سرمایه گذار هوشمند بود و مربی گری اش تاثیر شگرفی بر بافت گذاشت. بافت آنقدر به کتاب گراهام علاقه داشت که وقتی شنید او در کلمبیا تدریس می کند، هاروارد را به کلی فراموش کرد. او به کلاس استاد دیوید داد، نویسنده کتاب آنالیز امنیت هم علاقه داشت؛ کتابی که بافت آن را خوانده بود و به خوبی به یاد داشت.

هر دو استاد درس هایی ارزشمند و استراتژی های بنیادی سرمایه گذاری را به بافت آموختند. بافت آموخت که باید کل شرکت را از بالا تا پایین مورد سنجش و بررسی قرار داد تا ارزش ذاتی آن یعنی مبلغ پولی معادل ارزش شرکت مشخص شود. سپس این رقم با ارزش مورد انتظار مقایسه می شود که برابر است با قیمت فروش سهام شرکت در بازار سرمایه. وقتی ارزش ذاتی شرکت از ارزش مورد انتظار آن بیشتر باشد، گراهام آن را «ته سیگار» می نامد؛ که یک کسب و کار دست کم گرفته شده است که ارزش سرمایه گذاری دارد. موفقیت گراهام عمدتاً به دلیل درک این نکته بود که ارزش بازار نهایتاً آنقدر بالا می رود تا به ارزش ذاتی برسد.

بافت بعد از ازدواج، شراکتی منحصر به فرد آغاز کرد و رئیس خود شد.
در دوران کالج بافت کنار دخترها راحت نبود. او آنقدر خجالتی بود که حتی در کلاس آموزش صحبت کردن در جمع ثبت نام کرد تا اعتماد به نفس خود را تقویت کند و از احساس بدی که در حضور دیگران داشت بکاهد. در این کلاس خانم جوانی بود که بافت درصدد جلب توجهش بود. اسم او سوزی تامپسون بود و گرچه پدرش بلافاصله از بافت خوشش آمد، خودش در مقابل پذیرش مرد جوان مقاومت زیادی می کرد.

بافت که به شدت عصبی و کم اعتماد به نفس بود و از طرفی می خواست حتماً قلب دختر را بدست آورد، خود را مغرور و از خودراضی نشان داد. اما وقتی سوزی به بافت یک فرصت داد، متوجه شد که ژست مغرورانه او صرفاً نشانه خجالتی بودن او است و در نهایت عاشق تزلزل جذاب او شد.

آن دو در ۱۹۵۲ ازدواج کردند و بافت مشغول تدریس و کار در شرکت سرمایه گذاری قدیمی پدرش شد. فرزند اول آنها – سوزی آلیس بافت – در ۱۹۵۳ متولد شد، درست همان سالی که بافت شغل رویایی اش – کار در شرکت سرمایه گذاری بن گراهام – را بدست آورد. بافت به سرعت تبدیل به ستاره گراهام نیومن شد، هر چند که به زودی به این نتیجه رسید که هیچ علاقه ای به شغل کارگزاری سهام ندارد.

او نمی توانست تحمل کند که با پیشنهاد سرمایه گذاری اشتباه، پول به سختی بدست آمده کسی را از بین ببرد. بعد از تولد دومین فرزندش – هودی گراهام بافت – برنامه های وارن برای رئیس خود شدن تحقق یافت.

او در ۱۹۵۶ شرکت بافت و همکاران با مسئولیت محدود را تاسیس نمود. ایده پشت این کسب و کار این بود که فقط دوستان و اقوام در آن کار کنند و برای هر سرمایه گذاری قوانین ساده ای وجود داشته باشد تا هیچکس ناامید نشود یا انتظارات غیر واقع بینانه نداشته باشد.

همزمان شهرت بافت هم توسط مربی و رئیس سابقش بن گراهام تقویت شد. کمی بعد از اینکه بافت از شرکت او رفت، گراهام تصمیم گرفت بازنشسته شود و کسب و کار را تعطیل کند. او سپس به همه مشتریان سابقش سرمایه گذاری در شرکت بافت را توصیه نمود.

بافت در شراکت های خود به فلسفه سخت گیرانه ای پایبند ماند که ضامن موفقیتش بود.
بافت در اولین سال تاسیس کسب و کارش هشت شراکت را با دوستان مختلف آغاز کرد که مبلغی بین ۵۰ هزار تا ۱۲۰ هزار دلار برای سرمایه گذاری به او پرداخت کردند. بافت در هر سرمایه گذاری مطمئن می شد که همه فلسفه او را درک کردند. او به شرکای بالقوه می گفت فقط در سهامی که زیر ارزش ذاتی آن قیمت گذاری شده سرمایه گذاری می کند و همه درآمدهای بدست آمده هم دوباره در همین سهام سرمایه گذاری خواهد شد؛ شبیه گلوله برفی که از بالای تپه به پایین قِل می خورد. ابتدا کوچک است اما به مرور بزرگ و بزرگتر می شود.

او همچنین به شرکا اعلام کرده بود از آن دسته سرمایه گذاران نیست که اگر سهامش به رقم مشخصی برسد، آن را نقد کند بلکه بسیار صبور است؛ و این صبوری نهایتاً سودآور بود. در پایان سال ۱۹۵۶ شراکت های او ۴ درصد رشد داشتند، در پایان ۱۹۵۷، ۱۰ درصد و در پایان ۱۹۶۰، ۲۰ درصد. گلوله برفی در حال حرکت بود.

در آغاز دهه ۱۹۶۰، بافت بیش از یک میلیون دلار سرمایه را اداره می کرد. در این زمان بازار سهام چرخشی رو به بالا داشت اما بافت برخلاف خیلی از سرمایه گذاران روش خود را تغییر نداد. او همچنان به دنبال شرکت هایی بود که زیر ارزش ذاتی خود ارزش گذاری شده بودند و اگر گزینه مطلوبش را پیدا می کرد تا می توانست سهام می خرید.

خرید درصد بالایی از سهام شرکت ها بافت را وارد هئیت مدیره می کرد و او از این فرصت استفاده می کرد تا اجازه ندهد مدیران آن شرکت با تصمیمات نادرست، پول های سرمایه گذاران را هدر دهند. بافت همزمان با مدیریت چندین میلیون دلار، کارهای دفتری را هم خود انجام می داد. اما در ۱۹۶۲ تصمیم گرفت از پیچیدگی کسب و کارش بکاهد و همه شراکت های فردی اش را تبدیل به یک شرکت واحد کند. بنابراین شرکت بافت پارتنرشیپ با مسئولیت محدود را تاسیس کرد.

حوالی همین زمان بود که موفقیت بافت به خارج از اوماها گسترش یافت و به وال استریت رسید؛ او به عنوان یکی از معدود بازیگران وال استریت که در نیویورک کار نمی کند مشهور شد. اما برخی از تاثیرگذاران معروف وال استریت معتقد بودند که او روزی ورشکست خواهد شد.

در اواسط دهه ۱۹۶۰ شرکت بافت آنقدر رشد کرد که می توانست کل سهام کسب و کارها را یکجا بخرد.
یکی از افرادی که استعداد بافت را خیلی زود شناسایی کرد، حقوقدان و سرمایه گذار کالیفرنیایی چارلی مانگر بود. آنها در ۱۹۵۹ دوستی خود را آغاز و به سرعت آن را تبدیل به یک شراکت تجاری پُر سود کردند. دیدگاه مانگر، چشمان بافت را به روی فرصت های بزرگتر باز کرد و به او کمک کرد دریابد که می توان از ته سیگار فراتر رفت و همچنان سرمایه گذاری امنی داشت. شرکت بافت به سرعت رشد چشمگیری بدست آورد که نتیجه انتخاب یک سهام خاص توسط بافت در زمان درست بود.

وقتی جان اف کندی در ۱۹۶۳ ترور شد، هیچکس به مسئله ای جزء این توجه نداشت. اما بافت رویه اش را تغییر نداد، همچنان در صفحات پایانی روزنامه ها کند و کاو می کرد تا اینکه به ماجرای رسوایی سویا در امریکن اکسپرس برخورد.

یکی از شعبه های امریکن اکسپرس اعلام کرده بود که تانکرهای مشخصی از شرکت حاوی روغن دانه سویا هستند اما بعد معلوم شد حاوی آب دریا بوده اند. در نتیجه سهام امریکن اکسپرس با افت شدیدی روبرو شد. اما این باعث نگرانی بافت نمی شد. او می دانست که شرکت دوباره خود را پیدا خواهد کرد.

وقتی قیمت ها در ژانویه ۱۹۶۴ پایین آمدند، بافت شروع به خرید تدریجی سهام امریکن اکسپرس کرد. اول سه میلیون دلار و بعد ۱۳ میلیون دلار در سال ۱۹۶۶. طبیعتاً امریکن اکسپرس دوباره جایگاهش را بدست آورد و سود بزرگی نصیب بافت کرد، آنقدر که او شروع به خرید کل کسب و کار نمود.

یکی از اولین خریدهای بزرگ او کسب و کاری بود که بعدها هویت بافت سرمایه گذار را تعریف می کرد. تولیدی کوچک نساجی ماساچوست برکشایر هاثاوی.

تحقیقات بافت نشان داد که ارزش ذاتی شرکت ۲۲ میلیون دلار است و هر سهم آن باید ۱۹.۴۶ دلار فروخته شود. اما قیمت بازار هر سهم فقط ۷.۵ دلار بود. در ۱۹۶۵ بعد از مقداری مذاکره، بافت ۴۹ درصد سهام برکشایر هاثاوی را به قیمت کمی بالاتر از ۱۱ دلار برای هر سهم خریداری کرد و بخشی از کنترل شرکت را بدست آورد.

در همان سال، وارن و سوزی ۲.۵ میلیون دلار دیگر هم از سرمایه گذاری امریکن اکسپرس بدست آوردند. به این ترتیب بافت از هدف میلیونر شدن در ۳۵ سالگی هم فراتر رفت.

خریدهای بزرگتر، مشکلات بزرگتر و قوانین جدیدتر به همراه داشت.
گرچه بافت حالا همکار و شریک نزدیک برکشایر هاثاوی بود، شرکت آنقدر مشکل داشت که بافت را تا حدی از شراکت در آن پشیمان می کرد.

در ۱۹۵۸ بافت خرید مشابهی از شراکت تولید آسیاب دمپستر در نبراسکا انجام داد که آسیاب بادی و سیستم های آبیاری تولید می کرد. اما اوضاع به شدت رو به وخامت گذاشت. در انتخاب مدیر اشتباه کرد، شرکت ورشکست شد و تصمیم گرفت دارایی ها را نقد کند. افراد بسیاری شغل خود را از دست دادند و مردم محلی آشکارا از بافت متنفر شدند.

بافت که مصمم بود از تکرار این وضعیت جلوگیری کند، در انتخاب مدیریت برکشایر هاثاوی دقت بیشتری کرد و نظارت خود بر کسب و کار را هم افزایش داد.

هزینه منسوجات طی دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در حال افزایش بود و ماشین آلات شرکت به شدت نیازمند مدرنیزه کردن داشتند. اما بافت نمی خواست پول هدر دهد، بنابراین در مورد تزریق سرمایه اضافی به شرکتی که تضمینی برای سودآوری اش نبود تردید داشت. این یعنی برکشایر هاثاوی به عنوان یک تولید کننده منسوجات همچنان بار سنگینی بر دوش بود. با این حال بافت سعی می کرد با خرید سهام برنده به نام شرکت آن را زنده نگه دارد؛ تلاش های او در نهایت برکشایر هاثاوی را به دارنده یکی از بهترین سهام ها در دنیا تبدیل کرد.

بر خلاف مشکلات ایجاد شده از جانب برکشایر هاثاوی، بافت عملکرد بسیار خوبی داشت. شراکت سرمایه گذاری او آنقدر وضع خوبی داشت که تصمیم گرفت در را به روی شرکای جدید ببندد و قوانین سرمایه گذاری را تغییر دهد.

در اواخر دهه ۱۹۶۰ شرکت های فناوری جدید مدام در حال ظهور بودند که بافت را وادار به وضع قانون جدیدی کرد: «هرگز سهام شرکتی که محصول آن را کاملاً نمی شناسد نخرد.»

بافت چیزهای «آسان، امن، سودآور و خوشایند» را دوست داشت که منجر به وضع قانون دیگری شد: «شرکت هایی که مشکلات انسانی مثل اخراج های قریب الوقوع، تعطیلی کارخانه یا دعوای مدیران با اتحادیه های اصناف و کارگران دارند، باید کنار گذاشته شوند.»

با سر و سامان گرفتن کسب و کارها، بافت و همسرش بیشتر درگیر زندگی شخصی شدند.
بافت حتی بعد از میلیونر شدنش چندان شیک لباس نمی پوشید و اهمیتی به ظاهرش نمی داد. برای بافت جزئیات و ویژگی های شخصیتی همکاران و شرکا اهمیت خیلی بیشتری داشت.

کسب و کارهای قابل اطمینان، مدیریت قابل اطمینان دارند، بنابراین بافت هنگام خرید شرکت ها یا آغاز شراکت ها، مطمئن می شد که افراد خوب آنها را اداره می کنند.

یکی از دلایلی که باعث شد بافت فروشگاه هاچشیلد کم در بالتیمور و فروشگاه های زنجیره ای کاتن شاپز را بخرد، افراد مسئول در آنها بودند. بافت عادت داشت که با مدیران شرکت ها جلساتی برگزار کند و خوب آنها را بشناسد. او می خواست مطمئن شود آنها افرادی مشتاق، علاقه مند و قابل اعتماد هستند.

بافت مدتی یک شرکت بیمه به نام نشنال ایندمنیتی را در اوماها زیر نظر داشت تا اینکه با مدیر آن جک رینگوالت آشنا شد، او را مدیری عالی یافت و تصمیم گرفت شرکت را بخرد. این اقدام هوشمندانه بود. در پایان ۱۹۶۶ شراکت آنها بهترین عملکرد را نشان داد و حدود ۳۶ درصد از رقبا جلو بود. بافت مدیران این کسب و کارها و شرکای سرمایه گذاری را مثل خانواده خود می دانست. در پایان دهه ۱۹۶۰ بافت تصمیم به خرید سهم شرکای خود گرفت. به این ترتیب پیچیدگی کسب و کار کمتر می شد و او و سوزی می توانستند بیشتر روی زندگی شخصی تمرکز کنند. سوزی امیدوار بود همسرش بازنشسته شود یا حداقل زمان بیشتری با فرزندانش بگذراند که بدون حضور پدر بزرگ می شدند.

سوزی هم حسابی مشغول بود. خوانندگی را به عنوان شغل ادامه می داد و در مسائل اجتماعی آمریکای دهه ۱۹۶۰ هم درگیر بود. او در اعتراضات حقوق مدنی و ضد جنگ شرکت می کرد. حتی وارن که عمدتاً سعی می کرد از سیاست دور بماند، نتوانست درگیر نشود. او در ۱۹۶۷ خزانه دار نامزد دموکرات ها – مک کارتنی – در دفتر نبراسکا شد.

چرخش وارن به سمت سیاست تا حد زیادی ریشه در مرگ پدرش داشت که یک جمهوری خواه بود. بعد از مرگ بافت بزرگ، وارن می توانست به راحتی و بدون نگرانی از ناامید کردن پدرش، عقاید سیاسی خود را بروز دهد.

در دهه ۱۹۷۰ بافت وارد کسب و کار روزنامه شد.
بافت در کودکی در دورانی که روزنامه فروشی می کرد همیشه راه اندازی روزنامه خودش را در سر داشت. در سال ۱۹۶۹ وقتی درآمدش به ۱۶ میلیون دلار رسید، آماده محقق کردن رویای کودکی اش بود.

بافت در همین سال اکثریت سهام اوماها سان را خریداری کرد. این کار نه تنها یکی از رویاهای او را تحقق بخشید، بلکه روزنامه را برنده یک جایزه هم کرد. در ۱۹۷۲ اوماها سان مقاله ای در مورد بویز تاون منتشر کرد. بویز تاون یا شهر پسران یک پناهگاه محلی برای پسران بی خانمان بود که قدمتش به ۱۹۱۳ بر می گشت. وقتی این مقاله نوشته شد، این پناهگاه ۱۳۰۰ هکتار و شامل مزرعه و استادیوم بود و توسط یک کشیش به اسم پدر ادوارد فلاناگان اداره می شد.

با این حال فقط ۶۶۵ پسر در آن زندگی می کردند و حدود ۶۰۰ کارمند هم داشت. به نظر می رسید کاسه ای زیر نیم کاسه است. بافت به هیئت تحریریه روزنامه کمک کرد در این باره تحقیق کنند. معلوم شد که پناهگاه تمام این مدت در حال ذخیره سازی هدایا، کمک ها و وجوه نقد بوده و هر سال حدود ۱۸ میلیون دلار برای خود دارایی اندوخته است.

مقاله «شهر پسران: ثروتمندترین شهر آمریکا؟» در ۳۰ مارس ۱۹۷۲ منتشر شد و روزنامه بافت را برنده جایزه پولیتزر برای بهترین روزنامه نگاری محلی کرد. این داستان به سرعت ابعاد ملی پیدا کرد و باعث اصلاحاتی در مورد نحوه اداره سازمان های غیر انتفاعی شد. بعد از این موفقیت، توجه بافت به یک روزنامه ملی جلب شد. روزنامه با پرستیژ واشینگتن پست.

در تابستان ۱۹۷۳، بافت مالک بیش از ۵ درصد واشینگتن پست شد و روابط نزدیکی هم با ناشر آن – کی گراهام – برقرار کرد. سال بعد او عضو هیئت مدیره روزنامه شد و در مهمانی های شام مجلل گراهام شرکت می کرد. او به دلیل خصلت شرم و جمع گریزی اش شب های دشوار زیادی را در حضور افراد مشهور مثل پاول نیومن تحمل کرد و همیشه سعی داشت مقابل سناتورها، دیپلمات ها و افراد مهم از سراسر دنیا هول نشود، خجالت نکشد و آرام و خونسرد باشد.

بافت با چالش های زود هنگام، از جمله تحقیقات کمیته بورس اوراق بهادار روبرو شد.
برای سرمایه گذارانی تا این حد فعال مثل وارن بافت و چارلی مانگر، درگیر شدن با شرکت های مشکل دار چندان بعید و دور از انتظار نیست.

وقتی مانگر متوجه شرکت تمبر بلو چیپ شد، سال ۱۹۶۷ بود و خیلی از زنان خانه دار تمبرهای تجاری را جمع آوری می کردند. این تمبرها در خواربارفروشی ها و پمپ بنزین ها کارکردی شبیه کوپن داشتند. اما با ظهور جنبش آزادی زنان در ۱۹۷۰، تمبرهای تجاری محبوبیت خود را از دست دادند چرا که یادآور دوران بدون آزادی برای زنان بودند.

حالا بلو چیپ هم مثل برکشایر هاثاوی موقعیت متزلزلی داشت و فقط به این دلیل هنوز سر پا بود که بافت و مانگر مشغول خرید سهام برنده به نام شرکت بودند. مانگر برای کمک به بلو چیپ ۸ درصد از سهام وسکو، یک شرکت پس انداز و وام را خریداری کرد.

بافت هم به وسکو علاقه داشت. اما از طرفی شرکت مالی سانتا باربارا یا SBFC هم می خواست با وسکو ادغام شود. بافت معتقد بود که SBFC شرکتی دست بالا گرفته شده است که ارزش بازار آن از ارزش ذاتی اش بیشتر است و برای وسکو دردسر ایجاد خواهد کرد. بنابراین به کالیفرنیا سفر کرد تا با بتی کیپر پیترز، تنها بازمانده خانواده موسس وسکو صحبت کند و او را از ادغام منصرف نماید. او منصرف شد اما این تصمیم قیمت سهام وسکو را از ۱۸ دلار به ۱۱ دلار کاهش داد. بافت و مانگر متاثر شده و تصمیم گرفتند اکثریت سهام وسکو را به قیمت هر سهم ۱۷ دلار بخرند.

ماجرا تمام نشد. شرکت SBFC به کمیته بورس اوراق بهادار شکایت کرد که بافت و مانگر با نقشه قبلی، مبلغ زیادی به وسکو پرداخت کردند تا ادغام برنامه ریزی شده را خراب کنند. ۱۹۷۴ سال پُر استرسی برای بافت بود. کمیته بورس اوراق بهار (SEC) شروع به تحقیقات و بازجویی از بیش از ۳۰ شرکت بافت و مانگر کرد. این یعنی پنج شرکت مادر شامل برکشایر هاثاوی و بلو چیپ که هر کدام مالک پنج شرکت دیگر بودند و باز هر کدام از آن شرکت ها هم شرکت های دیگری در زیر مجموعه خود داشتند. آن دو چیزی را پنهان نمی کردند اما ساختار پیچیده کسب و کار آنها SEC را مشکوک کرده بود.

بافت به شدت مضطرب بود. او می دانست که همین تحقیقات می تواند چه لطمه ای به اعتبار و شهرت شرکت ها بزند. خوشبختانه SEC فقط یک هشدار در مورد نقض افشای اسناد در گذشته بلو چیپ صادر کرد و نام هیچ فردی برده نشد.

بافت با مشکلات خانوادگی و دعاوی حقوقی با دو روزنامه مواجه شد.
رابطه نزدیک وارن بافت و ناشر واشینگتن پست – کی گراهام – اوایل سوزی را آزار می داد. اما او نهایتاً رابطه ای رمانتیک با مربی تنیسش برقرار کرد. سپس نامه ای برای کی نوشت و به او گفت آزاد است با بافت رابطه داشته باشد. اما در ۱۹۷۷ سوزی طی تصمیمی بزرگ و ناگهانی به سان فرانسیسکو نقل مکان کرد.

از بسیاری جهات بافت هرگز بزرگ نشد. در سن ۵۰ سالگی همچنان پسری شلخته و عاشق همبرگر و بستنی بود. او همیشه به شغلش بیشتر از خانواده اهمیت می داد. با این وجود، سوزی همچنان او را دوست داشت و وضعیت او برایش مهم بود. بنابراین بعد از ترک خانه، یکی از آشنایانش را به نام آسترید برای آشپزی و مراقبت از بافت استخدام کرد.

آسترید در نهایت وارد رابطه با بافت شد، اتفاقی که هم سوزی و هم کی را شگفت زده کرد. در این میان، بافت درگیر یک دعوای حقوقی پُر تنش شد که سال ها به طول انجامید.

در اواخر دهه ۱۹۷۰، بافت و مانگر روزنامه دیگری (بوفالو ایونینگ نیوز) به مجموعه خود اضافه کردند. بخشی از برنامه آنها این بود که یک نسخه مخصوص آخر هفته به روزنامه اضافه کنند که ۵ شماره اول آن مجانی و شماره بعدی با تخفیف عرضه شود.

اما رقیب آنها – بوفالوز کوریر اکسپرس – به دادگاه شکایت کرد که اقدام بافت عملی غیر اخلاقی و غیر منصفانه است. قاضی در نهایت به نفع کوریر اکسپرس رای داد. او اعلام کرد که عرضه مجانی روزنامه ممنوع است و اگر عموم بخواهند مشترک نسخه آخر هفته شوند باید هر هفته سفارش خود را تجدید کنند.

بافت به رای دادگاه اعتراض کرد و نهایتاً در ۱۹۸۱ برنده شد. اما تا آن موقع روزنامه اش میلیون ها دلار درآمد را از دست داده بود.

وفاداری بافت در دوستی او را به سالومون برادرز کشاند. جایی که با یکی از دشوارترین امتحانات زندگی اش روبرو شد.
شرکت دیگری که بافت همکاری نزدیکی با آن داشت، GEICO بود. یک شرکت بیمه خودرو که بافت اولین بار در دوران کالج آن را شناخته بود. این شرکت یکی از اولین کسب و کارهایی بود که بافت خرید سهام آن را به مشتریانش توصیه می کرد. اما بعدها در دهه ۱۹۷۰ زمانی که شرکت دچار بحران بود، بافت رسماً وارد آن شد. در ۱۹۷۶ بافت با هدف نجات شرکت از ورشکستگی وارد هیئت مدیره شد.

در آن زمان مدیری به نام جان گوت فرویند که در تالار مبادلات وال استریت سالومون برادرز کار می کرد به بافت کمک کرد برای احیای GEICO سرمایه جذب کند. بافت قدردان کمک او بود و وقتی سالومون برادرز خود با مشکل مواجه شد، او دین خود را بازپرداخت کرد.

در اوایل دهه ۱۹۸۰ تصاحب خصمانه تبدیل به شیوه معمول تجارت در وال استریت شده بود؛ اوراق قرضه بی ارزش کارگزاران را ثروتمند کرده بود و همه با انجام معاملات مبتنی بر اعتبار، خود را بدهکار کرده بودند.

بافت که همیشه معاملاتش را با وجه نقد انجام می داد، از این روش ها و همین طور از کارگزاران و تحلیلگرانی که از آنها استفاده می کردند، بیزار بود. اما وقتی گوت فرویند در ۱۹۸۶ از او درخواست کمک کرد، او قبول کرد که وارد هیئت مدیره سالومون برادرز شود.

بافت به همکاری با شرکت های باثبات و قابل اطمینان مشهور بود و حضور او در هیئت مدیره یک شرکت نشان می داد که اوضاع خوب است و شرکت در معرض تصاحب نیست. با این حال، بافت تردیدی نداشت که معضل در کمین است.

در ۱۹۹۱ کارمندی به نام پاول موزر رسوایی مالی بزرگی به راه انداخت. او با پیشنهاد دادن غیر قانونی در مزایده های دولتی چندین بار قوانین فدرال را نقض کرده بود. بدتر از آن این بود که مدیریت قبل از انتشار خبر از ماجرا خبردار شده بود اما اقدامی نکرده بود.

بافت وارد عمل شد، سمت مدیریت اجرایی را گرفت و رهبری و اصلاحات جدیدی شکل داد. او از روابط خود استفاده کرد و توانست جلوی محرومیت سالومون برادرز را از مزایده های آتی توسط خزانه داری بگیرد.

موفقیت بافت بدون سرمایه گذاری در فناوری و با وجود دوستی با بیل گیتس ادامه یافت.
شهرت وارن بافت در دهه ۱۹۹۰ رو به افول بود. سهام شرکت های تکنولوژیک طرفدار بسیاری پیدا کرده بود اما بافت همچنان علاقه ای به آنها نشان نمی داد. مردم او را مردی پیر و عقب مانده از دنیای امروزی می دانستند.

جالب بود که بافت هرگز خود را نگران این نظرات نمی کرد، چرا که بدون سهام فناوری هم کسب و کارش را به خوبی ادامه می داد. در واقع عملکردش چیزی بهتر از خوب بود. بین سال های ۱۹۷۸ و ۱۹۹۱، ارزش خالص از ۸۹ میلیون دلار به ۳.۸ میلیارد دلار رسیده و در حال افزایش بود و از زمان شروع مدیریتش در برکشایر هاثاوی در ۱۹۸۶، سهام شرکت رو به رشد بوده و از ۸۰۰۰ دلار به ۱۰۰۰۰ دلار رسیده بود.

عملکرد حرفه ای او ثابت می کرد که می توان بدون فناوری هم موفق و معتبر بود. بافت یکی از معدود افرادی بود که عقیده داشت سهام شرکت های فناوری، سرمایه گذاران را در بلندمدت ناامید می کنند.

با این حال، او سرمایه گذاری کوچکی در یک شرکت انجام داد. وارن بافت و بیل گیتس در یک مهمانی در چهارم جولای ۱۹۹۱ با هم ملاقات کردند، گرچه هر دو فکر می کردند هیچ حرفی برای گفتن به هم ندارند. اما این ملاقات منجر به مکالمه ای شد که تمام هفته ادامه پیدا کرد و آنها تبدیل به دوستان صمیمی شدند.

از آن به بعد، گیتس در جلسات سالانه سهامداران بافت شرکت می کرد، جلساتی که آنقدر محبوب شدند که بلیط آنها ۲۵۰ دلار فروش می رفت و در نهایت بافت ۱۰۰ سهم از مایکروسافت خریداری کرد. بافت و گیتس خارج از شرکت برای ورق بازی همراه چارلی مانگر و کی گراهام هم یکدیگر را می دیدند.

طی دهه ۱۹۷۰ و ۲۰۰۰ آن دو شانه به شانه یکدیگر برای لقب ثروتمندترین مرد جهان رقابت می کردند. اما این دوستی آنها بود که چشم بافت را به جایگاه واقعی اش در جهان بزرگتر باز کرد.

بافت همراه گیتس به چین سفر کرد و آنجا بود که فهمید چقدر خوش شانس بوده که در اوماها متولد شده است. او به وضوح می دید که چه مزایا و منافعی در زندگی داشته که خیلی از مردم از آن محروم بوده اند و این تجربه، روحیه متواضع و قدرشناس او را نسبت به زندگی تقویت کرد.

در دهه ۲۰۰۰ فقدان هایی در زندگی شخصی بافت باعث تجدیدنظر در برخی از دیدگاه های او شد.
پیش بینی بافت در مورد شکست شرکت های اینترنتی در اوایل دهه ۲۰۰۰ به حقیقت پیوست و مجلاتی که در ۱۹۹۴ او را پیر و عقب مانده خوانده بودند، حالا او را پیامبر می خواندند.

در همین دوره و در ۲۰۰۱ دوست و همکار دیرین بافت، کی گراهام از دنیا رفت. دوستی ۳۰ ساله آنها بسیار عمیق و صمیمانه بود و مرگ کی، بافت را هفته ها در خود فرو برد.

بافت از هر دو این اتفاقات درس گرفت. اینکه در جهانی سرشار از عدم اطمینان زندگی می کنیم. او شروع به سرمایه گذاری در شرکت هایی کرد که حسی از اطمینان ارائه می کردند. او به سمت شرکت هایی مثل فروت آو دلوم و کسب و کارهای تولید کننده تجهیزات کشاورزی و پوشاک کودک کشیده شد. با این حال، دوره دیگری از تغییر و تجدیدنظر در راه بود.

در ۲۰۰۳ سوزی به سرطان دهان مرحله ۳ مبتلا شد. گرچه آن دو دیگر با هم زندگی نمی کردند، همچنان به هم نزدیک بودند. وقت گذاشتن برای مراقبت از سوزی حالا برایش اهمیت بسیاری پیدا کرده بود. سوزی در ۲۰۰۴ از دنیا رفت. بافت به شدت دل شکسته شد و روزهای متمادی در رختخواب ماند و با هیچکس صحبت نکرد. اما وقتی خود را بازیافت، شناخت بهتری از احساساتش پیدا کرده بود و بیش از هر چیز می خواست به فرزندانش نزدیک باشد.

او راز زندگی را کشف کرده بود: «دوست داشته شدن توسط تمام افرادی که می خواهید شما را دوست بدارند.» او برای دارایی اش هم تصمیم گرفته بود. ۸۵ درصد از برکشایر هاثاوی که ارزشی معادل ۳۶ میلیارد دلار داشت را به بنیاد بیل و ملیندا گیتس اهدا کرد و شش میلیون دلار دیگر را بین موسسات خیریه سوزی و فرزندانش تقسیم کرد.

توصیه ۲۰ پانچ وارن بافت برای سرمایه گذاری
تصور کنید کارتی دارید که در طول زندگی تنها ۲۰ شانس سرمایه گذاری به شما می دهد. هر بار که یک سرمایه گذاری انجام می دهید، یک نفر کارت شما را یکبار پانچ می کند و یکی از فرصت های سرمایه گذاری در آینده را از دست می دهید. اگر از این فلسفه استفاده کنید، در مورد تصمیمات سرمایه گذاری خود دقیق تر عمل خواهید کرد.

وارن بافت در تمام زندگی اش الگوی گلوله برفی را دنبال کرد؛ یعنی سرمایه گذاری مداوم و بعد سرمایه گذاری دوباره درآمدهای حاصله؛ روش ساده اما موثر او برای انتخاب سهام ربطی به روندهای بازار یا فناوری نداشت. او گرچه می توانست ارزش پولی یک شرکت را به سرعت محاسبه کند، موفقیت را در توجه به بُعد انسانی کسب و کارها می یافت.

برای مشاهده منابع اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده منابع اینجا کلیک کنید.

مقاله آموزشی «با زندگی شخصی و موفقیت های تجاری وارن بافت آشنا شوید»، نتیجه ی تحقیق و پژوهش، گردآوری و نگارش هیئت تحریریه پورتال یو سی (شما می توانید) می باشد. در این راستا کتاب The Snowball: Warren Buffett and the Business of Life، نوشته ی آلیس شرودر از انتشارات A&C Black، منتشر شده در ۲۰۰۹ با شابک ۹۷۸۱۴۰۸۸۰۷۳۲۳ به عنوان منبع اصلی مورد استفاده قرار گرفته است.

تراول استار

دیدگاه خود را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نمی شود. بخش های الزامی با * مشخص شده اند. *

*