خانه / مسابقه / مسابقات آرشیو شده / مسابقه دل نوشته های یک بینا – آبان ۱۳۹۵ (آرشیو شده)
نیازمندی های رایگان خرید و فروش، استخدام، خدمات و…

مسابقه دل نوشته های یک بینا – آبان ۱۳۹۵ (آرشیو شده)

۱۵ اکتبر (۲۴ مهر ماه) به عنوان روز جهانی عصای سفید (White Cane Safety Day) نامگذاری شده است.
حقیقتی که باید به آن اشاره داشت، این است که نابینایان در مقابل عدم بینایی ظاهری، از هوش و توانایی های بسیاری برخوردار هستند و علت کمتر دیده شدن قابلیت های آنها در جامعه، به دلیل مدیریت نادرست و قرار ندادن امکانات لازم در اختیار این افراد می باشد، نه نداشتن توانایی.

انسان هایی که قدرت بینایی دارند، دنیا و زندگی را به شکلی می بینند که به زعم (گمان و تصور) ما نابینایان آن را تجربه نمی کنند. در مقابل افراد بینا نیز هیچ گونه برداشتی از درک و شناخت نابینایان از لمس دنیا و زندگی ندارند.

حالا اگر شما بخواهید این دنیا را به یک فرد نابینا معرفی کنید، چه حرفی برای گفتن دارید؟

برای شرکت در مسابقه دل نوشته های یک بینا، از بخش «دیدگاه خود را بنویسید» دل نوشته های خود را ارسال نمایید. به بهترین دل نوشته از نگاه پورتال یو سی (شما می توانید)، یک هدیه ۵۰ هزار تومانی به نویسنده تقدیم می شود.

مهلت شرکت در مسابقه دل نوشته های یک بینا: دوشنبه ۱۰ آبان ماه ۱۳۹۵
اعلام بهترین دل نوشته: جمعه ۱۴ آبان ماه ۱۳۹۵ مصادف با روز فرهنگ عمومی

مسابقه دل نوشته های یک بینا با هدف ایجاد انگیزه برای مطالعه، تحقیق و تدبر در زمینه نابینایان و توجه صحیح به آنها، طراحی شده است. امید است که همراهان خوب یو سی در این راه قدم بگذارند.

نتایج قرعه کشی چهارمین مسابقه ماهانه پورتال یو سی (شما می توانید):

خب؛ بر اساس دیدگاه ها مشخص است که مسابقه دل نوشته های یک بینا تا تاریخ ۱۰ آبان ماه، ۱۴ دل نوشته داشته است. از نگاه پورتال یو سی (شما می توانید) ۲ دل نوشته از سایرین، دلنشین تر می باشند. به همین دلیل منصفانه به نظر می رسد که جایزه مسابقه بین دو دل نوشته تقسیم گردد. بر این اساس دو دل نوشته برتر عبارتند از:

  1. جاده ای به سوی خدا (عدم ارسال اطلاعات در مهلت مقرر)
  2. میثم (جایزه در تاریخ ۱۶ آبان اهدا شد.)

همچنین برای احتیاط، دل نوشته ی سرکار خانم ناهید فنودی (جایزه در تاریخ ۲۳ آبان اهدا شد.) نیز به عنوان ذخیره انتخاب شده است؛ که اگر به هر دلیل دو نفر فوق، جهت دریافت هدیه ی خود اقدام نکردند، نفر ذخیره جایگزین شود.

با توجه به ایمیل ثبت شده در هنگام ارسال دل نوشته، برای نفرات برگزیده پیام ارسال گردید و لطفاً یکی از اطلاعات بانکی (شماره حساب یا شماره کارت و یا شماره شبا) خود را حداکثر طی یک هفته در پاسخ به ایمیل، ارسال نمایید.

موفق باشید.

با دوستان خود به اشتراک بگذارید:
Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedInEmail this to someone

۲۰ دیدگاه

  1. جاده ای به سوی خدا

    با سلام و احترام؛
    بنده به علت عدم چک کردن ایمیلم خبر نداشتم که جزو برگزیدگانم اگه اطلاعات بانکی رو الان بفرستم وقتش گذشته؟؟ممنون میشم پاسخگو باشین:)

  2. سلام
    برای من ایمیلی ارسال نشده
    شماره کارت ملت من در صورت نیاز:

    ناهید فنودی
    با تشکر

    • همکلاسی و همراه خوب یو سی؛ ناهید فنودی
      با سلام و احترام
      چون شما نفر ذخیره بودید، تا به امروز برای شما ایمیل ارسال نشده بود. اما از آنجایی که یک نفر از برگزیده ها در مهلت یک هفته ای به ایمیل ارسالی پاسخ نداده اند، برای شما ایمیل ارسال گردید، لطفاً به آن پاسخ دهید.

  3. میدانم که اسمان ابی است ابر سفید است کوه قهوه ای است بال های پروانه ها رنگارنگ است ولی از وقتی که به دنیا امده ام رنگی جز سیاهی ندیده ام.

    مادرم را هر روز صبح میبینم دست هایم را روی صورت او میکشم. حالا دیگر تمام برجستگی ها و فرورفتگی های صورتش را از حفظ میدانم. هنوز هم وقتی با او حرف میزنم دوست دارم دستش را در دستم بگیرم. میپرسد: “چرا دست هایم را میگیری؟”

    میگویم: “چون از گرمی دست هایت جان میگیرم.”

    مادر میگوید دست های من از دست های او ماهرتر است، چون من عادت کرده ام که شکل هر چیز را با لمس کردن به ذهنم بسپارم. ولی من دست های مهربان او را بیشتر از دست های خودم دوست دارم. بینی مادر در وسط صورتش بزرگتر از بینی من است ولی مادر میگوید بینی من کارامدتر است، چون من بوها را بهتر از او حس میکنم. از همان بچگی وقتی مهمانی به خانه ما می امد مادر از دم در به او میگفت که حرف نزند و بعد به من میگفت اگر گفتی چه کسی به خانه ما امده؟!

    من بو میکشیدم و بیشتر وقتها اسم مهمان را درست میگفتم. ان وقت مادر میخندید و نوک بینی مرا می بوسید. افسوس که از پدرم چیز زیادی نمی دانم از وقتی که به دنیا امده ام او بیشتر در سفر بوده است. پدر هرچند وقت یکبار به ما سر میزند. مقداری پول در دست مادر میگذارد، دستی روی سر من میکشد و میگوید: “چقدر بزرگ شده ای!”

    میدانم که او مرا دوست دارد چون تا وقتی که پیش ماست سعی می کند به من کمک کند. اوایل نمی خواست باور کند که فرزندی نابینا دارد و تا دو سال پیش توانایی های فرزند نابینایش را باور نداشت. یادم می اید یک بار او تابلویی از سفر اورده بود ساعت دیواری را برداشت تابلو را جای ساعت به دیوار زد و ساعت را به دیوار دیگری وصل کرد. به او گفتم: “بابا ساعت را کج زده ای.” به حرفم اهمیت نداد دوباره به او گفتم: “بابا ساعت را کج زده ای.” با بی حوصلگی گفت: “تو از کجا میدانی؟” گفتم: “از صدای تیک تاک ساعت می فهمم.” عصبانی شد و گفت: “من که چشم هایم میبیند کجی ان را نمیبینم ان وقت تو…” و بقیه حرفش را نگفت. بغض گلویم را فشرد. مادر مثل همیشه به کمکم امد و گفت: “راست میگوید خودت بیا ازدور نگاه کن ببین کج است.” پدر ساعت را صاف کرد. اشک هایم مثل باران روی صورتم می لغزید. مادر سرم را روی سینه اش گذاشت و در حالی که گوش هایم را می بوسید گفت: “من به این گوش ها افتخار می کنم.” با همین گوش ها آن شب شنیدم که پدر به مادر می گفت: “این قدر او را لوس نکن. او که تا ابد نمیتواند به تو تکیه کند.” پدر راست می گفت اکنون دو سال از آن شب می گذرد. در این دو سال از مادر خواستم که مرا با عصای سفیدم رها کند بگذارد که خودم به کمک عصایم محیط اطراف را بشناسم. دلم می خواست خودم به تنهایی وارد اجتماع بشوم و زندگی را تجربه کنم و حالا دو سال تجربه به من نشان داده در دنیا کسانی هستند که به توانایی های خودشان ایمان ندارند و حتی با داشتن چشم زیبایی های زندگی را نمیبینند.

    من امروز فهمیده ام کورتر از من هم در دنیا هست.

  4. آری من تو را می بینم. آن لبخند های دروغین، آن چشمان بسته که منتظر بازگشایی هستند همه را از ته دل می بینم و دلی روشن که امید به آینده درونش را پر کرده.
    چه سخت، چه دشوار و چه غمناک نشنیدن صداها و نه تصویر قابل تصوری از آنان میدانم چقدر سخت است. میخواهی چشمانت را باز کنی اما نمیشود؛ میخواهی صداها را بشنوی اما… لبخندی میزنی که گویا ندیدن و نشنیدن را پذیرفته ای. میخواهی ناامید باشی تاریکی را قبول کنی و دریچه ی امید قلبت را بر روی همه چیز ببندی؛ چون نمیتوانی ببینی و بشنوی. نه این طور نیست میدانم که فقط تو پیروز میدانی ناامیدی را شکست میدهی و با ابهت میدان بزرگ نبرد را ترک میکنی درست است همین است و جز این چاره ای دگر نیست.

    بیا دستانت را در دستان امید و عشق بگذار و نگذار تا تاریکی وارد قلبت شود که دستان تو همراه با بوی خوش و لطیف گل های بهاری است. بیا و وجود لبریز از صبرت را با ما هم تقسیم کن که صبوری تو به قطره ای از صبر ما هم نمی ارزد.

  5. سلام بر بینایان و نابینایان
    برحسب اتفاق، من نیز یک دوست نابینا دارم
    او هیچ تمایلی برای شنیدن تعریف یا معرفی از این دنیا ندارد، چون او دنیا را با چشم دل خود میبیند، او خدا را با چشم دل میبیند، وقتی خدا را با تمام وجود و دلی می بیند، انگار همه چیز را دیده است و هرگونه تعریفی از دنیا برای او معنی نخواهد داشت
    ولیکن من هم هیچ حرف و تعریفی از دنیا برای او ندارم، به راستی چه وصفی از این دنیا را می توانیم برای آنها بازگو کنیم؟

  6. دوست روشن ضمیر من ، سلام!

    گفتند به من از دنیایم برایت واگویه کنم ، در گیر و دار این بودم که چه بگویم از دنیای خود ، که ناگاه با خود پنداشتم حتما مشیّت الهی بر این بوده تا من با چشمانم بهره برم از زیبایی های این چرخ گردون و تو به تقاص گناه ناکرده ات تنها نظاره گر سیاهی محض ، باشی …. اینجا بود که به خود مغرور گشته و خنده ی مستانه ای از سر خود برتر بینی سر دادم ، ناگاه صدایی مهر خاموشی بر لبانم زد ….
    آه !! وجدانم بود که مرا به خود فرا می خواند… مخاطبش من بودم و چشمانی که رو به حقیقت بسته شده بود:
    به کدامین عمل نیک ات بدین گونه مفتخری و به کدامین گناه ناکرده او را محکوم به دیدن ظلمت می دانی ؟ شاید آن گونه او خالقش را با چشمان به ظاهر خاموشش نظاره گر است که گویی فاصله ای بین او و خدایش نیست ! حال تو بنگر به جاده ی بی انتهای فاصله ی تو با پروردگارت!!!!

    آری ! همراه من در این سفر کوتاه !

    این را گفتم تا بدانی دنیای من با صفات ناپسند خود و هم ردیفانم گاه بدین گونه سیاه و ظلمانی می شود… بله درست است .. دنیا گاه برای من به ظاهر بینا تاریک تر از دنیای شب و روز چشمان توست و گاه به روشنی و پاکی دل روشنت… و این تنها به رویه زندگی و نگرش من به دنیا وابسته است….
    از بدی دنیایم گفتم ولی همان گونه که بهتر است دهان را بعد از تلخ شدن شیرین نمود ، شیرینی دنیا را برایت آرزومندم و آن شهد شیرین چیزی جز دیدن لبخندهای پاک مادرت نیست….

    دنیایت به پاکی و روشنی لبخندهای مادرت…..

  7. آری
    من میبینم هر روز افرادی را که جایی برای رفتن دارند و با وسیله یا پیاده به مقصدی در حال رفتن هستند. با عجله، صبورانه، آهسته و گاهی ایستاده در فکری و دوباره رونده …
    هر صبح و در این میان گروهی کرکره های مغازه شان را بالا می برند تا برای یک روز دیگر و روزیِ دیگری بسم الله بگویند .
    البته دیر وقتی است که از مشاهده این اتفاق در سحر گاه معزوریم و اغلب مدتی از صبح گذشته شاهد آن هستیم.
    کودکان هر روز با کیفی بر پشت و نانی بدست دوان به سمت مدرسه شان در حال حرکت و یا در سر کوچه و خیابان منتظر اتوبوس هستند تا یک روز دیگر را به یادگیری بپردازند. لذت دیدن این منظره تو را به یاد کودکی خود می اندازد و حسرتی که از گذر سریع کودکی به دل مانده.
    بگذریم… هنوز به ظهر مانده و هوا خنک است. گنجشکان با هم بر روی شاخه ها بازی می کنند و چه خوش است صدای گوشنوازشان در خنکای نسیم سایه ها.
    در گوشه ای از آسمان بادبادکی را میشود دید که در هر سمتش حلقه های گوشواره اش تا چند متر دنباله دارد. چه خوب میرقصد .. باز هم یاد کودکی بخیر…
    چند کبوتر نیز همان حوالی در حال پرواز و نظاره شهرمان هستند تا هم پری سبک کنند و هم لقمه ای بیابند برای بچه هایشان. فکر کنم رقص بادبادک آنها را نیز به هیجان در آورده باشد …
    حواسم به بادبادک پرت بود و آفتاب به میانه آسمان رسید. گاهیی فکر میکنم این دایره آتشین، همان که هر صبح از شرق به غرب حرکتش را آغاز می کند، شاید او هم به سر کارش می رود. میرود تا آرامش شب و زیبایی ستارگانش را برای ما و روشنایی روزی پر جنب و جوش رو برای مردمان دیگر سرزمین ها بدهد.
    راستش را بخواهی، امروزه خیلی از افراد را میبینم که به داشته خود قانع نیستند …
    یکی چاق است و میخواهد لاغر شود و لاغرها در حسرت چاق شدن هستند.
    بازیگران مشهوری هستند که از چشم مردم قایم می شوند و در عوض افراد عادی دوست دارند دیده شوند.
    فقرا حسرت ثروتمندان را می خورند و ثروتمندان صفا و خون گرمی فقرا را میخواهند.
    عده ای با قرص و دارو از بارداری جلوگیری میکنند و عده ای با قرص و دارو میخواهند باردار شوند.
    شاغلان از شغلشان مینالند و بیکاران دنبال همان شغلند.
    دوستی داشتم که موهای صافی داشت، بسیار لخت. اما او موی فر دوست داشت.
    و راستش خود من موی صاف را دوست دارم و مویم حالت دار است.
    فک کنم همه فراموش کرده ایم که فرمول خوشبختی این است که باید از داشته هایمان لذت ببریم.
    شاید تقدیر این است که یکی ببیند و دیگری روشن دل باشد.
    مهم این است که در هر شرایطی شکر گزار باشیم.

  8. چه بگویم عزیزم که شنیدن کی بود مانند دیدن
    بگویم دنیا سبز است اما تو تاکنون رنگی را ندیده ای که بفهمی من چه می گویم
    هیچکدام از رنگها مفهومی را در ذهنت تداعی نخواهد کرد و درک صحیحی از گفته ها نخواهی داشت
    بگویم دنیا زشت است یا خوب باز هم متوجه نخواهی شد منظورم چیست و به چه چیزی از لحاظ شکل و ظاهر زشت یا زیبا می گویم
    بی خیالش
    شاید چشمی برای دیدن نداشته باشی اما گوشی برای شنیدن صداها و حس بویایی برای بوییدن رایحه ها و حس لامسه ای برای لمس اشیا و حس چشایی برای مزه کردن طعم ها داری
    پس بازم خدارو شاکر باش بواسطه این نعمت ها

  9. رنگ عشق
    دختری بود نابینا که از خودش و دنیا تنفر داشت و فقط یک نفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو خواهم شد و چنین شد که آمد روزی و یک نفر پیدا شد که حاضر شد چشم هایش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را، رودخانه ها را، درخت ها را، آدمیان و پرندگان را و نفرت از روانش رخت بست. دلداده به دیدنش آمد و یادآور وعده دیرینش شد: بیا و با من عروسی کن! ببین که سال های سال منتظرت مانده ام دختر بر خود لرزید و به زمزمه با خود گفت: این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند؟ دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد قادر به همسری با او نیست. دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشک هایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت: پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی!

  10. دنیا تاریک نیست مثه رنگین کمون رنگارنگه طبیعتش شاهکار خلقت و نقاشی خداست حیفه این زیبایی ها رو انسان نبینه

  11. دنیا هم قشنگه هم زشت. مثبت اندیش باشی همه چیز رو زیبا و قشنگ می بینی و اما اگه منفی نگر باشی هیچ چیز برات جالب و دیدنی نیس!

  12. دنیایی که ما دیدیم ارزش دیدن نداشت!

  13. بسمه تعالی
    موضوع: دلنوشته های یک بینا: معلولیت، محدودیت نیست.
    با سلام
    ای دوست من، شاید با خود گفته باشی چرا خدا مرا نابینا آفریده است، میخواهم به این سوال پاسخی بدهم.
    پاسخی که به ذهن من میرسد در دو بخش است:

    بخش اول:
    عقل انسان ها حکم میکند که به سمت سعادت شان حرکت کنند. این سعادت هم چیزی نیست به جز رسیدن به مقام رضایت خدا و وارد شدن در بهشت او. حال هر کسی که در این مسیر سختی بیشتری تحمل کرده باشد، اجر و مزد بیشتری نیز میگیرد. یه وقت گمان نکنید تحمل سختی به این معناست که زیر بار حرف زور برویم، خیر. برای روشن شدن موضوع مثال میزنم: برای مثال در شهری فلان گناه به صورت عرف در آمده است، اگر یه نفر بخواهد آن را انجام ندهد، از چپ و راست سرزنش میشنود. خب، این هم یک نوع تحمل سختی است. یا همین معلول بودن. یک نفر که دل اش از ایمان خدا لبریز است میگوید: مشکلی نیست اگر من نمیتونم راه بروم، شنا کنم، نمیتوانم فلان شغل را به هر دلیلی داشته باشم یا نمیتوانم ببینم، اما اگر صبر کنم، در انتها پاداش بزرگی میگیرم. ( حتی در لحظه، لحظه زندگی هم، خدای بزرگ میفرماید: به من توکل کن. از تو حرکت از من برکت. )
    آیه ۱۵۵ تا ۱۵۷ سوره بقره: و قطعاً شما را به چیزى از (قبیلِ‏) ترس و گرسنگى، و کاهشى در اموال و جانها و محصولات می آزماییم؛ و بشارت بده صابران را * آنانکه چون به حادثه ناگواری دچار شوند صبوری پیش گرفته و گویند: ما به فرمان خدا آمده و بسوی او رجوع خواهیم کرد * آن گروه اند که بایشان درود هاست از جانب پروردگار و رحمت خاص و آنها خود هدایت یافتگان اند.
    چیزی که من آموخته ام این است که اگر خدا نعمتی را از انسان میگیرد، نعمت دیگری را جایگزین آن میکند برای مثال اگر خدا نعمت بینایی را از کسی گرفته است، بجای آن نعمت های دیگری را به او داده که از آن جمله میتوان به احساس های باطنی اشاره کرد. میتوان به استعداد های مختلف اشاره کرد میتوان به درک موضوعاتی اشاره کرد که بینایان به سختی میتوانند درک کنند. تنها چیزیکه باعث از دست دادن نعمت میشود انجام گناه هان است.
    از این موضوع ناراحت نباش که چرا من دنیا را همانند بینایان نمیبینم. در روایات ما آمده است در روز قیامت مردم زمانیکه گناهان چشم، زبان، دست و پا را میبینند میگویند: ای کاش این نعمت ها را نداشتیم و با آنها گناه انجام نمیدادیم. نکته دیگر اینکه خواستم به آیه ۲۸۶ سوره بقره اشاره کنم: لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها … به این معنا که: خداوند هیچ کس را جز به قدر توانایی اش تکلیف نمیکند.
    تبصره: در ادامه بحث: بعضی افراد هم هستند که ظاهراً مشکلی ندارند، اما طالب سختی هستند. این افراد مقام بزرگی نزد خداوند دارند. برای مثال یک نفر هیچ مشکل مالی ندارد، اما با خودش میگوید: چند نفر در جهان (یا در کشورم و یا در همین محله ای که در آن زندگی میکنم) جهیزیه ندارند، چند نفر غذا ندارند بخورند و چند نفر … ای کاش میتوانستم کمک شان کنم. مثالی دیگر از این افراد امام حسین است. که حاضر شد با تمام سختی ها و مشقت های کربلا کنار بیاید، اما دین جدشان زنده بماند. و لذا ما در زیارت عاشورا خودمان را در مصیبت کربلا شریک میکنیم: فرازی از زیارت عاشورا: اَن یُعطِیَنی بِمُصابی بِکُم …

    بخش دوم:
    در این بخش میخواهم بگویم حتی اگر یک نفر معلولیتی هم داشته باشد، میتواند با ارده ای قوی بر کاستی های خود غلبه کند. کما اینکه افرادی با وجود معلولیت ورزشکار هستند، دانشجو و استاد هستند، به کار مورد نظر خود مشغول هستند. نمونه هایی از این افراد هم در داخل کشورمان یافت میشوند و هم در خارج از کشور. برای مثال میتوان به هِلِن کِلِر اشاره کرد.
    با آرزوی موفقیت برای تمام نابینایان و معلولان کشورم

  14. محمدحسین پوریافر

    انسان بینا تمرکزی درونی نداره تمرکزش بیرونی است و هر چیز که به چشمش آید بر گستره مغز خود می تاباند تا نتیجه ای حاصل شود و این نتیجه چونکه از واقعیت درون نیست احتمال تزلزل دارد ولی شخص نابینا چون درونش بر عکس بیرونش نورانی است و به واقعیت وجود نزدیک است تزلزل او کمتر است و یا تزلزل ندارد

  15. سلام
    منم بینای عالم
    خوب حالا چی دارم
    غصه نخور دلبرکم
    منم که بیناهستم قدر باهم بودنا
    قدر دوست داشتنا
    قدر دیدنو هم نمی دونم
    غصه نخور نابینا
    دنیا چیز قشنگی نداره
    ولی تو میتونی در دنیای سیاهت
    یه دنیای قشنگ درست کنی
    غصه نخور
    دنیا ارزش غصه خوردن نداره
    خیلی مواقع ماهاهم که بینا هستیم
    خودمون به کوری میزنیم
    حق الناس میخوریم
    به نامحرم نگاه میکنیم
    با چشامون دروغ میگیم
    غصه نخور
    خوش به حالت میدونی چرا
    چون یه پله از ما بالاتری
    تونابینا کور نیستی فقط
    تو چشم باطن داری ……
    ما چشم ظاهر

  16. سر آغاز دین شناختن خداست، و درست شناختن او باور داشتن اوست، و درست باور داشتن او یگانه دانستن اوست، و درست یگانه دانستن او خالص ساختن (خود و اعمال خود) برای او (و به نحوه شایسته اطاعت کردن او)ست، و درست خالص ساختن (خود و اعمال خود) برای خدا نفی صفات (زاید بر ذات و یا نفی صفات ممکنات) از اوست، چرا که هر صفتی (که محدود و زاید بر ذات باشد) گواهی می دهد که چیزی غیر از موصوف است، و هر موصوفی نیز شهادت می دهد که چیزی غیر از صفت است. (نهج البلاغه)
    یا حق.

  17. میگن دنیا زیباست… میگن دیدن زیباست… میگن تا میتونی از زیبایی های دنیا استفاده کن
    ولی…
    ولی من وقتی طابوت پدرمو دیدم، گفتم کاش چشمانم کور میشد و این لحظه را نمی دیدم 🙁
    من وقتی یه بچه یتیمی که از بی کسی در تنهاییش اشک خون می ریخت را دیدم دستم را رو چشمانم گذاشتم و گفتم کاش کور میشدم و نمیدیدم 🙁
    دوست عزیز نابینای من، من وقتی از پشت توسط بهترین رفیقم خنجر خوردم، یک سیلی به چشمانم زدم و گفتم کاش روز اول نمی دیدمش 🙁
    چه زخم هایی به دلم و چشمم خورد تا که فهمیدم هیچ نوازشی بی درد نیست… داستان من داستان دختری بود وقتی که از خواب ترسناک بیدار شد فهمید که زندگی اش از خواب وحشتناک تره
    … در روزگاری که خنده اطرافیان بخاطر زمین خوردن توست، پس برخیز تا بگریند…
    نابینا غصه نخور در دنیا چیز قشنگی برای دیدن وجود ندارد ما هم که می بینیم خود را به کوری زده ایم.

  18. به نظر من باید به نابینای که از لحاظ فکری محدود نباشد گفت: دنیا را با دلت (عشق) و مغزت (علم) ببین…

دیدگاه خود را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نمی شود. بخش های الزامی با * مشخص شده اند. *

*